پایان گرفت دوری و اینک من
با نام مهر لب به سخن باز می کنم
از دوست داشتن آغاز می کنم
با تو سخن میگویم با تو هم وطنم با تو همراه انجمن و با تو پدر و مادری که بار مراقبت فرزندت را بر دوش داریم،با تو فرزندم، خواهرم، برادرم که شدی یک درصد از جامعه جهانی و بیماری اسکیزوفرنیا تو را میزبان خود کرد،با تو همکارم جامعه روانپزشکی روانشناسی پرستاری کاری کار درمانگر،با تو که صدای مرا میشنوی به یاد داشته باشیم،هیچکدام ما برای کسب جایگاهی که در آن هستیم به اختیار خود نبودهایم و عوامل مختلفی از ژن،شانس شرایط اجتماعی و اقتصادی و آدمهایی که در مسیر زندگی ما قرار گرفتند و آموزگارانی که به تعلیم ما پرداختند و جغرافیایی که در آن زاده شدیم و هوایی که در آن نفس کشیدیم ما را در جایگاه امروزمان قرار داده است به خاطر داشته باشیم که همه ما میتوانستیم جای یکدیگر باشیم پس به برابری انسانی خود باور داشته باشیم یاریگر همدیگر باشیم تا بتوانیم در کنار هم شادمان زندگی کنیم،زیباترین لبخند را از خنده یکدیگر وام بگیریم. بیایید تصور کنیم اگر روزی همه ما با هم بخندیم جهان چه جای زیبایی برای زندگی خواهد بود.در آن جهان بیمار و پزشک درمانجو و درمانگر در هیبت تنی واحد برای رسیدن به آرامش،یاریگر هم خواهند بود فارغ از هرگونه نابرابری.
ما در احبا گرد آمده ایم تا لذت مهرورزی و انسان بودن را بار دیگر به خود یادآور شویم و رنج داشتن بیماری و بیمار را تا سر حد توان کاهش دهیم.و لبخندی بر لب پدر و مادری بنشانیم یک روز با شنیدن این که «فرزندات به بیماری اسکیزوفرنیا مبتلا است». تمام کاخ آرزوهایش فرو ریخت و لذت بالندگی عزیزش را از یاد برد و با اضطراب همیشگی «بعد از من فرزندم چه سرنوشتی خواهد داشت» به سر میبرد.
تلاش کنیم دیگر داشتن رنج بیماری اعصاب و روان همراه انگ نباشد و باور کنیم این هم یکی دیگر از بیمارهایی است که میتواند انسان را ناتوان کندو به یاریشان بشتابیم و شرایط استفاده از حق برابر از حقوق شهروندی و داشتن شبکههای اجتماعی مانند دوست و بستگان فراهم نماییم.

